دل شکستن هنر نیست

هر کسی عاشق غمی داره روزگار در همی داره

..........

 

عشق
آتش هم هست
اما آتشی سرد
با وجود این باید در این آتش
سوخت،زیرا این آتش تطهیر کننده
این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند
و نا خالصی ست که می سوزد و طلای خالص باقی
می ماند.عشق شکل رنج آفرین است ،عشق خرابت می کند تا
دوباره آبادت کند دانه باید شکسته شود;وگرنه درخت چگونه می تواند
متولد شود رود باید به انتها برسد ;وگرنه چگونه میتواند به دریا
شود؟بنابراین راخت باش ودر عشق بمیر;وگرنه،چگونه

میتوانی خویشتن خویش را بیابی؟غرور در سیمای
سنگ ها خود را نشان می دهد عشق اما
تسلیم است وخود را درسیمای
گل ها پدیدار
می شود

معنای عشق

به گل گفتم عشق چيست ؟گفت از من خوشبو تره...

به پروانه گفتم عشق چيست؟ گفت از من زيبا تره...

به شمع گفتم عشق چيست؟ گفت از من سوزنده تره...

به عشق گفتم تو آخر چه هستي؟ گفت نگاهي

چرا دنیا پره از حادثه های وارونه
 عاشق کسی می شی که عاشقی نمی دونه
 من به دنبال تو و تو دنبال کس دیگه
هچکدوم از ما دو تا به اون یکی راست نمی گه
من واسه ی چشمای نازنین تو یک دیوونم
 من دوست دارم ولی علتشو نمی دونم
حالا که می خوای بری بذار نگاهت بکنم
چون یه بار دیگه می خوام این دل و سکت بکنم
یه چیزی فقط بذار واسه روز تولدت
 هدیه م رو بیارم و بازم بدم دست خودت
آدما فکر می کنن شاعرا خیلی غم دارن
کاش فقط این بود اونا خیلی کسا رو کم دارن
عاشق کسی می شن که عاشقاش فراوونه
بین انتخاب عشقش عمریه که حیرونه
اونی رو که دوست داری چرا تو رو دوست نداره
 شایدم دوست داره ولی به روش نمی یاره
 ولی نه اینا مال نداشتن لیاقته
اگه حرفم می زنه با تو فقط یه عادته
 نکنه جمله هاش و پای محبت بذاری
بهتره حرفاش رو به حساب عادت بذاری
از خودش نمی شنوی اگه یه روز بخواد بره
وقتی می پرسی ازش می گه آره مسافره
ولی تو شب می شینی که باز اون رو دعا کنی
یا واسه سلامت اون نذرها تو ادا کنی
 چه قدر بین دلا وحرفای ما فاصله س
چشماتون می خنده اما دلامون بی حوصله س
دوست داشتن هم یه جوری پنهون می کنیم
 نمی دونیم که داریم یه قلب رو ویرون می کنیم
کاش بیایم آبروی مجنون و انقدر نبریم
دیگه منت نذاریم وقتی که نازی می خریم
عاشقی یعنی تحمل نه شکایت نه گله
 اگه حتی بینمون باشه یه دنیا فاصله
مهم اینه که چقدر دوسش داری فقط همین
اگه لازم باشه آبرو رو بنداز رو زمین
برگا زرده روزای اول فصل پاییزه
بذار اون بشکنه و دلت رو برگها نریزه


مریم حیدرزاده

ديد موسي يك شباني را براه

كوهمي گفت اي خدا واي الاه

تو كجايي تا شوم من چاكرت

چارقت دوزم كنم شانه سرت

دستكت بوسم بمالم پايكت

وقت خواب ايد بروبم جايكت

گر ترا بيماره اي ايد به پيش

من تو را غمخوار باشم هم چو خويش

زين نمط بيهوده مي گفت ان شبان

گفت موسي باكيستي اي فلان

گفت با ان كس كه ما را افريد

اين زمين وچرخ ازو امد پديد

گفت موسي هاي خيره سر شدي

خود مسلمان ناشده كافر شدي

گر نبندي زين سخن اين حلق را

اتشي ايد بسوزد خلق را

وحي امد سوي موسي از خدابنده ما را زما كردي جدا

تو براي وصل كردن امدي

ني براي فصل كردن امدي

چون كه موسي اين عتاب از حق شنيد

دربيابان از پي چوپان دويد

عاقبت دريافت او را وبديد

گفت مژده ده كه دستوري رسيد

هيچ ادابي وترتيبي مجوي

هرچه مي خواهد دل تنگت بگوي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 6:56  توسط علی  |