دل شکستن هنر نیست |
هر کسی عاشق غمی داره روزگار در همی داره |
دل من تـنها بـود ،
دل من هرزه نـبـود ... دل من عادت داشـت ، که بمانـد يک جا به کجا ؟! معـلـوم است ، به در خانه تو ! دل من عادت داشـت ، که بمانـد آن جا ، پـشـت يک پرده تـوري که تو هر روز آن را به کناري بزني ... دل من ساکن ديوار و دري ، که تو هر روز از آن مي گـذري . دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه يک باغـچه بـود که تو هر روز به آن مي نگري راستي ، دل من را ديـدي ...؟!!
بی بهانه برایت خواهم نوشت هر بار که تورا می خوانم تو گویی با کویر خود در زادگاهم تک و تنهایم , در شبی که ماه بالای سرم, گل تنهایی مرا می چیند گر چه عمری بین خلقت مان فاصله افتاد و مرا فرصت شناختن تو دست نیافت , لیک در بین این نوشته ها تو را می جویم , تا تو را بربایم از هر چه ماندن هایت , کمی سکوت کن و سایه هایت را ببین, ز چه رو این همه در به در ؟خط خطی فردا را به فال نیک نگیر, ان روز که قدم گذاشتی بر بند بند وجودم و مرا مملو از خودت ساخته ای چه ریتمی داشت فالت؟ نیک گرفتی یا بد؟ دیروز هم فالت نیک بود, فردا هم همین, اخه تو که هیچوقت غریبه نبودی اشنایی و اشنایی یعنی فال نیک پیدا شدن بهار .همین جا اروم اروم حس شدی , می خوام بدونی تموم ذهنم رو ,داره اسم تو پر می کنه می خوام بدونی تو این همه شعر غمگین, ادمای دلتنگ, یکی هست که به دادت برسه… خدایی که دل مملو از دردتو, آروم می کنه می خوام بدونی تموم دلم داره پر می شه از هوات می خوام بدونی نگاه خیس تو یا شایدم حس پاک من توی لحظه های غربت می شه امنیت نفس اخه تو که غریبه نیستی به تنها سهم من از تو , نوشته هایت خیره می شوم حتی یک پیوند هم نداری نمی شود در تو از تو دور شد همینم غنیمت توی عصر یخبندان فاصله ها می خواهم بدونی که دلم می خواهد از همه ی سر و صدا ها دور شوم به عشق صدای تو که نه هراس فریبی است, نه عشقی زمینی , نه فریاد شوق کودکی شیطان … می خواهم تو را بشنوم دلم برای شکستن بغضم تنگ است دلم می خواد بترکه بغض نشنیدن صدای تو وقتی دلتنگ می شی وقتی خسته ای و شکسته وقتی حتی نمی خواهی با من حرف بزنی من و گم می کنی خیلی ساده چه اسون هویتم پاک میشه چرا؟ من هدیه ی خدام؟من بی نظیرم ؟من دوست داشتنی ام ؟ بشور همه چیزها رو مث ظرف بشور می گه تو کمال تعجب داری می شوری وقتی دلتنگ میشم وقتی خسته و رنجیده حس می کنم هیچکی نیست حتی بشنوه خیلی ساده, همه غریبه میشن به تو که رو می ارم ,می بینم نیستی می گم شاید مث من ,گرفته حالی وقتی با زور از هر کجا کنکاش می کنم می بینم چه ساده به خودت, مهر ناراحتی میزنی و چه ارزان بوق های ممتد مرا بی پاسخ می گذاری منم مجبور می شم روی همه داشته هام هاشور بکشم همه چی محو بشه .بمونه یه خدا فقط کافیه زیاده خواه نبودم من چرا پس .... تقصیر من نبود زائیده ذهن خیال بافی بود هفت ساعت شده که به دلم افتاده هفت قرن غریبم از این حس متنفرم بیشترین تنفرم از خودم میشود که چگونه حماقت می کنم چه حس تکراریه وقتی از یاد میرم چشمهایم خالی است خالی از سایه سنگین نگاهی عاشق... دستهایم خالی است خالی از وسعت با هم بودن ... خالی حجم نوازشگر عشق ... در کنار تو پر آواز شدن در کنار تو به تنهایی و غم خنده زدن با تو همدم شدن با تو همراز شدن با تو آغاز سخن از هر چیز با تو پایان سخن با همه چیز... کیست با این همه امید دراز ... با تو بودن با تو ماندن آرزوی تنهای من است... مات تکرار گذشته ام در عبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور فرداهایم سیب سرخ حــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوا که بیاید ایمان سفر خواهد کرد زیر این حجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم کبود لذت ام هاشـــــــــــــــــــــــــــــور خوردن شد +نوشته شده درجمعه دوم اسفند 1387ساعت 23:15 توسط علی | |
وقتی چشات خوابش می یاد پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين اسفند 1387 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 پيوندها اخبار و فروش مسابقات کشتی کج اکبر ساناز خانوم مریم صدف صبا مدوزا نی نی سینا کویر سبز باران مریم 01 نازنین فاطی جون دریا مریم فاطمه سمیه سرور باران شیرین محمد سمیرا محمد عشقی سمیرا بانوي مهتاب دو عاشق معصومه اهسته نيما مهرنوش هانیه احسان عاشقانه هاي يه دختر تنها طراح قالب محمد يعقوبي پشتيباني بلاگــــفا.كـام RSS |