تبليغاتX
:: دل شکستن هنر نیست ::

دل شکستن هنر نیست

هر کسی عاشق غمی داره روزگار در همی داره



بی تو در طوفان رویاهای خود جا مانده ام

                                   رفتی  و من در  کویر  ناله  تنها مانده ام

بی تو می گیرد  دلم  با هر غروب زخمدار

                                    تو رفیق صبح و من مهمان شبها مانده ام

می روم  با  سرزمین  سبز و رنگین خیال

                                    باز  اما  در هیاهوی  تو  رسوا  مانده ام

بی تومی دانم که فردا راامیدی نیست نیست

                                   ای دریغا  باز هم در خواب  فردا مانده ام

دوست دارم پر شوم از بوی فردا بوی مهر

                                   گرچه در طوفان رویاهای خود جامانده ام

دوستت دارم

 گاه انسان باید در سختی باشد

 تا به دیگری دست یابد

 گاه انسان باید با بخت بد رو به رو شود

 تا هدفش را بهتر بشناسد

 گاه به طوفان نیاز است

 تا او قدر آرامش رابداند

 گاه باید به او آسیب رسد

 تا با احساس تر شود

 گاه باید در شک و تردید باشد

 تا به دیگری اطمینان کند

 گاه باید در گوشه ای تنها بماند

 تا واقعیت وجود خود را بشناسد

 گاه باید کاملا بی احساس باشد

 تا بتواند همه چیز را حس کند

 گاه باید در اوج شور و احساس بود

 تا به قلب او راه یافت

 و او به روی عشق در بگشاید

 چه بسیاراز اینها را پشت سر گذاشته ام

 و می دانم

 نه تنها آماده عاشق تو شدن هستم

 بلکه عاشق تو هستم.

اولين روز آمدنت

 به ماندنت دل خوش كردم

 وقتي كه گفتي مي خواهي بماني

 به احترام حضورت

 همه پرنده ها را پر دادم

 امروز اما

 براي ماندنت

 خودم را به زنجير ميكشم.

این عشق تو چرا کم نمی شــود وین سینه خالی از غم نمی شود دوای دردهـــای مـن تـــو بـوده ای چــرا نـگاه تـــو مرهـــم نمی شود تـمـــــام دل مـــــرا ســــــروده ای ســـرود تـــو تمـام هـم نمی شود

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستين سرد نمناکش
باغ بی‌برگی روز و شب تنهاست٬ با سکوت پاک غمناکش.
ساز او باران٬ سرودش باد
جامه‌اش شولای عريانی‌ست
ور جز اينش جامه‌ای بايد٬ بافته بس شعله‌ای زر تار و پودش باد
گو برويد يا نرويد٬ هر چه در هر جا که خواهد يا نمی‌خواهد
باغبان و رهگذاری نيست
باغ نوميدان٬ چشم در راه بهاری نيست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی‌تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی‌روید
باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه‌های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می‌گوید
باغ بی‌برگی خنده‌اش خونی‌ست٬ اشک آمیز
جاودان بر است یال افشان زردش می‌چمد در آن
پادشاه فصل‌ها٬ پاییز.

موفق

          و

                  پیروز

                               باشید

+نوشته شده دریکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 0:3 توسط علی |

وقتي خواستم سرنوشتم را عوض كنم بر سرم فرياد كشيدند

وقتي خواستم به راه عشق بروم گفتند فرضيه است

وقتي خواستم بر روي غم بخندم باري گران بر دوشم نهادند

وقتي خنديدم گفتند ديوانه است

وقتي گريستم گفتند كودكانه است

حال كه در سكوتم گويند عاشق است

وقتي خواستم سرنوشتم را عوض كنم بر سرم فرياد كشيدند

 

وقتي خواستم به راه عشق بروم گفتند فرضيه است

 

وقتي خواستم بر روي غم بخندم باري گران بر دوشم نهادند

 

وقتي خنديدم گفتند ديوانه است

 

وقتي گريستم گفتند كودكانه است

 

حال كه در سكوتم گويند عاشق است

 

تو همون ستاره هستی تو شب دلواپسی هام

تو همون موج مسافر توی عمق بی کسی هام

تو همون فرشته ی نجابت تکیه گاه خستگی هام

تو همون طلوع سرخی آخر شکستگی هام

تو همون اوج امیدی توی لحظه های زیبا

تو همون گمشده هستی واسه مجنون تو یه لیلا

تو همون بطن عبوری توی جاده های مهتاب

تو همون مرحم دردی واسه ی قلبای بی تاب

من همون یه دشت تنها زیر رگبار مصیبت

تو همون عاشق خسته خفته در یه جای خلوت

من همون گریه ی پنهون روی گونه های لرزون

تو همون خنده زیبا روی شونه های بارون...

موفق باشید

+نوشته شده درجمعه چهارم اسفند 1385ساعت 0:22 توسط علی |