تبليغاتX
:: دل شکستن هنر نیست ::

دل شکستن هنر نیست

هر کسی عاشق غمی داره روزگار در همی داره



بگذار تمام فاصله ها بمانند ... اگر تو نیستی ...

بگذار همه لحظه ها بروند ... اگر تو نیستی ...

نیستی که ببینی ...

تمام آنچه ساخته ام ...

جز خانه ای از حباب نیست ... خانه ای از شن و مه ... خانه ای روی آب ...

تمام آنچه می گذرد ... جز لحظه هایی که به هم می بافم ... چیز دیگری نیست ...

جز آنچه نیست ... نیست ...

کجا برده ای ؟ ...

کجا رفته ای ؟ ...

کجا برده ای دلی را که دلش تو بودی ... و ... کجا رفته ای ...

بدون من ...

تنهاترین من ...

بی پناه ترین من ...

این من بی تو ...

با پاي دل قدم زدن آن هم كنارِ تو

باشد كه خستگي بشود شرمسارِ تو

 

در دفتر ِ هميشه ي من ثبت مي شود

اين لحظه ها  عزيز ترين يادگار ِ تو

 

از هر طرف نرفته به بن بست مي رسيم

نفرين به روزگار ِ من و روزگار ِ تو

 

تا دست ِ هيچكس نرسد تا ابد به من

مي خواستم كه گم بشوم در حصار ِ تو

 

احساس مي كنم كه جدايم نمو ده اند

همچون شهاب ِ سوخته اي از مدارِ تو

 

آن " كوپه ي تهي " منم  آري كه مانده است

خالي تر از هميشه و در انتظار تو

 

اين سوت ِ آخر است و غريبانه مي رود

_ تنهاترين مسافر تو از ديار تو

 

هرچند مثل آيينه هر لحظه فاش تر

هشدار مي دهد به خزانم بهار ِ تو

 

_ اما در اين زمانه ي عسرت مس ِ مرا

ترسم كه اشتباه بسنجد عيار ِ تو

نمي دانم چرا ؟ امّا تو را هر جا كه مي بينم

كسي انگار مي خواهد زِ من تا با تو بنشينم

 

تنِ يخ كرده آتش را كه مي بيند چه مي خواهد ؟

_ هماني را كه مي خواهم تو را وقتي كه ميبينم

 

تو تنها مي تواني آخرين درمان ِ من باشي

و بي شك ديگران بيهوده مي جويند تسكينم

 

تو آن شعري كه من جايي نمي خوانم ، كه مي ترسم

به جانت چشم زخم آيد چو مي گويند تحسينم

 

زبانم لال ! اگر روزي نباشي من چه خواهم كرد ؟

چه خواهد رفت آيا بر من و دنياي ِ رنگينم ؟

 

نباشي تو اگر ، ناباوران ِ عشق مي بينند

كه اين من _ اين من ِ آرام _ در مُردن به جز اينم

 

شاعر بلور نيست ، وليكن شكستني است

 

با  ياد  صاعقه  غزلش  گُر گرفتني است

 

 

شايد  شنيدني  است  ولي امتحان  كنيد

 

چون عاشقانه ديدن اين تحفه ديدني است

 

 

هم در قفس و هم به روي درختان آسمان

 

تصوير زخم خورده بالش كشيدني است

 

 

تا هست زيرپاست  و تا نيست تاج سر

 

تا هست، نيست و تا نيست ماندني است

 

 

گاهي در انزواي خودش زار مي زند

 

اين وسعت صبور كه انگار آهني است

 

 

 

شعرش نيازمند دست نوازش است

 

نازش كنيد فرصتش از دست رفتني است

+نوشته شده دریکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 8:10 توسط علی |